شعر ارسالی از دوست گرامی: اسکندر
سلام ما ز چشمان سحر خیز
به تو ای یار دورا دور مهتاب
باد و باران هم دگر
از ما گریخت
رخت ما شد جامه خونین عشق
اشک ما شد ناله نالان صبح
یار هم از ما گریخت
یار هم از ما گریخت
باز هم پیغام عشق
باز هم پیغام عشق
عشق را در واپسین نور افق
دیده بودم گفت یاران بگو
ما ز فتوایی که زاهد می فروخت
ما ز دست جهل در دوران خود
ما ز دست بی خیالی های دوست
ما ز دست زاهد و زهد و ریا
ما ز دست هر که در شهر دروغ
ما ز دست آتش و نیرنگ و مکر
ما ز دست خواب غفلت یار خویش
ما ز دست درد در چشمان خویش
ترک یاران می کنیم
با امیدیم تا که صبح
زان سپاه دانش اندر هر کنار
آن دروغ و آن ریا وان زاهد مکار مست
جمله را بیرون کنیم
وز سر سیلاب اشک
خود نهال عشق را آبی دهیم
با امیدیم با امید
با امیدیم با امید
لایک
